loading...

The In-house programmer

اینجا سابقا یک جونیور می نوشت

بازدید : 67
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 5:37

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ ساعت 18:23 توسط مهندس |

فکرم شدید درگیره.

از حرف نزدن هم دارم می‌میرم!

امروز به پارکر گفتم. دیگه تصمیم گرفتم خودم به روال خودم پیش برم. میگه تا آخر امسال که نمخواد بره جایی. باید کارهاشو ببنده. کلاس‌هاشو تموم کنه. قراردادش با شرکت تموم شه و با شرکتی که یه روز توی هفته میره. بعد اقدام میکنه واسه رفتن. منطقیه حرفش.

بهش میگم اگه اون موقع موقعیتی چیزی پیش اومد که نرفتی؟ میگه الان هم موقعیت هست، دارم برنامه ام رو حول اون میچینم. میرم.

اما اگه بره، دو سال منم درگیر هستم. البته تا اون موقع فرصت خوبی دارم که زندگی ام رو جمع و جور کنم، ارشد رو تموم کنم. بزرگ شم! ولی سخته. خیلی سخت. همه چیز گیر این دو ساله.

و یک ریسک 4 ماهه که ببینم آخر سال میره یا نه. اگه نره چی؟ نمیدونم. این انتخاب منه که بهش اعتماد کنم یا نه، وقت برای اینکار بذارم یا نه.

گفتم مامان میدونه. گفتم چی گفته. میخواست دغدغه‌هاش رو بدونه. متوجه شدم نمیدونم دغدغه‌های مامان چیه! فقط میگه "مشکله". پارکر خوب میفهمه با چی روبرو هست. میگم نمیدونم. من خودم دغدغه ام اینه. اگه نرفتی.

بهش نمیگم، ولی اگه بره آدم چه میدونه توی این دو سال چه اتفاقی می‌افته؟ آیا خودش فکر نمیکنه؟ دو سال زمان کمی‌نیست. اصلا، تا آخر سال هم زمان کمی‌نیست. اونم با این شرایط. (البته جایی نمیره تهران میمونه ولی سربازه بهرحال).

به جای اینکه فوکسم روی شناخت این آدم باشه به کل از اصل مطلب دور افتادم. اصلا شاید من نخوامش. چرا الان درگیر این موضوع لعنتی ام؟!

وسط این تفکرات باید مزخزفات این استاد بی سواد سیستم‌های توزیعی رو هم گوش بدم.

خلاصه. فعلا فكرم درگيره شديد. نگذاشتند من با آرامش ته و توی رفتاری و منشی و اخلاقی این بشر رو دربیارم بعد. امروز که من قضیه مامان رو گفتم درمورد مسائل سمت خودش کمی‌گفت. اینکه مادر اونم خیلی چالش ایجاد میکنه قطعا. در حد اینکه "حالش بد شه". که عبارت عجیبی بود.

لعنت. خانواده سنتی، تلاش برای ازدواج روشنفکرانه!

بگذریم. چه وضعی. میپرسید داداشت چه جور آدمیه. فکر میکرد با اون هم چالش داشته باشه. گفتم نگران نباش با اون رفیق میشی! داداشم حرف نداره!

بزرگ خانواده مادرشه به وضوح. و خواهرها. عجیبه، نقش زن‌ها که کم هم هستند!

همه چیز در عدم قطعیت کامل به سر میبره. به خدا گفتم تا آخر آبان، قرار گذاشتم باهاش که کمکم کنه اگه صلاح نیست تموم شه این قضیه.

همین. جایی رو بهم نریزید وگرنه اینجا هم نمی‌نویسم!

(... با موبایل اومده درس بده)

کلی درمورد کار سخنرانی کرد! درمورد اینکه به سرش زده پرورش ماهی بزنه! درمورد اینکه باید از تابستون فکر پایان نامه باشی و قطعا شرایط تبدیل به پژوهش محور شدن رو بدست میاری! بهش گفتم کاشونیه بعد از رفتنم برام کار پیدا میکرد - حرف ریسکی بود ولی تقصیر خودش بود که باز ادعا کرد من با خانم فرانت کار ارتباط خوبی نداشتم - براش عجیب بود و با پرسیدن این سوال که چرا آقای فرانت کار برام کار پیدا نمیکرد منو به چالش کشید. عقیده داشت من و کاشونیه تونسته بودیم ارتباط برقرار کنیم! راستش یه سری آسمون ریسمون بهم بافت سر صحبت از کار. که هنوز درست نفهمیدم هدفش چی بود.

پول خوب درمیاره. معلوم نیست چیکار میکنه.

و یک چیز کوچولو هم حدس میزنم که واقعا ناامید کننده است تا الان نفهمیده بودم. البته هنوز شک دارم.

شروع کلاس های دانشـگـاه
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :