loading...

The In-house programmer

اینجا سابقا یک جونیور می نوشت

بازدید : 68
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 5:37

جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 20:4 توسط مهندس |

فردا روز قرار همیشگی با پارکر هست.

به مامان میگم، جوری که دکی هم بشنوه. مامان میگه نمیخواستی دست نگه داری؟

میمونم چی بگم. میگم نگران نباش، ما فقط قراره حرف بزنیم. میگه ناهار با هم نخورید. میگم باشه.

نمیدونم چیکار کنم.

سردرد امروز هم واقعا اذیتم میکرد. توی فکر خرید یه تخت افتادم. پارسال هم توی اون خونه خیلی اذیت شدم. اگه به خاطر سرما باشه اینجوری حل میشه. اگه نباشه نمیدونم. شاید میگرنه. شاید چشمم هست. خسته ام از سردرد داشتن.

دکی رو هنوز نبخشیدم. با اینکه بهش گفتم بیا آشتی کنیم. زل زدم بهش و گفتم میدونم چون نگرانی و دوستم داری اینکار رو کردی. و میدونم به قدر کافی بالغانه رفتار نکردم - با زیاد حرف زدن- بیا آشتی کنیم.

اما اون معذرت خواهی نکرد.

اون کتابه که میخونم گفته بخشش یه انتخابه، یه احساس نیست. نمیتونم ببخشمش. مامان رو حالا چیکار کنم؟ هر شنبه بهش بگم دارم میرم بیرون با پارکر؟

حس خوبی ندارم. نسبت به خودم. حس میکنم دارم کار اشتباهی میکنم. یه جور حس گناه. انگار "دختر خوبی" نیستم.

شاید فردا بهش بگم مامانم میدونه و تمام.

خیلی خسته ام. همین الان که اینو مینویسم اشکام جاریه. چرا من اینقدر بی عرضه ام که نتونستم این قضیه رو هندل کنم؟ بیزارم از بی عرضگی و ناتوانی خودم. بیزارم از نیاز خودم.

خدایا.

+ بعد فکر میکنم کل این جریان اینقدر ارزش داره که من ناراحتی میکشم؟

شروع کلاس های دانشـگـاه
برچسب ها
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :