loading...

The In-house programmer

اینجا سابقا یک جونیور می نوشت

بازدید : 81
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 10:38

چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۹ ساعت 9:44 توسط مهندس |

جالبترین بخش ارتباط با دکی نقش قربانی بازی کردنش بعد از این جور کارهاست. یه جور که انگار نه انگار کار اشتباهی کرده و تازه من باید ازش متشکر هم باشم و عجیبه که توی قیافه ام و ...!

راستش من فقط همین که پارکر یه دیوانه کمی‌روانی نباشه برام کافیه. همین. اینو بفهمم تمامش میکنم! 4 ساله دارم با یکی اش زندگی میکنم واقعا خودمم مشکل پیدا کردم. هیچ مشکل شخصی و شخصیتی نیست که نشه تحملش کرد جز مشکلات روانی آدم‌ها.

دفعه اولی که به من گفت به مامان گفته اصلا جبهه نگرفتم. (شاید چون درکی از مشکلات بعدش نداشتم). و گفتم خب، گفتی که گفتی. خودم میخواستم بگم کم کم.

دفعات بعدتر که گفت من امروز باز گفتم، بازم واکنشی نشون ندادم. به طور طبیعی نقش خودش رو برعهده گرفت و منم گفتم خب، من ترسی از چیزی و کسی ندارم. هرچی دوست داری بگو.

اما بعد که دیروز نگرانی و واکنش مامان رو دیدم گفتم‌‌‌ای وای. چه بساطی شد. حالا دیگه پس فردا من بیرون بودم هر دقیقه میگه "باز با اون پسره رفتی بیرون؟!" انگار دارم گناه کبیره مرتکب میشم! بعد که بهش میگم نباید میگفتی تازه میفهمم این درواقع فکر خودشه که "آدم بعضی وقتا خودش هم نمی‌فهمه به کمک احتیاج داره"!

عجب. شاید بهتر بود یک عذرخواهی صادقانه ازم میکردی بابت اینکه به جای من تصمیم گرفتی و به جای من حرف زدی و به جای من درخواست کمک دادی. و طبق معمول بزرگتر بازی درآوردی و رفیق و همراه و معتمدم نبودی.

یادم به قضیه آقای ع می‌افته که از اونجا چه بساطی برای من گرفتند. از اون موقع هروقت اونجا تنها بودم میگفتم آره، همه هستند. فقط برای اینکه دست از سرم بردارند. و واقعا هم، هیچ اتفاقی نیوفتاد. اون بشر اینقدر کار دست بود که هرگز جای نگرانی وجود نداشت. (آخرش هم یه سری دکی رو بردم که اونجا رو ببینه و تایید کنه!).

اینجوره. من نمیدونم چرا یاد نمیگیرم که حرف نزنم. چقدر من حرف زدم از همه چیز برای همه و دکی. حماقت. باید چراغ خاموش میرفتم جلو. حالا دیگه effort زیادی میخواد که درستش کنم.

ولی میخوام این کار رو بکنم. نه چون "عاشق" شدم. چون یک آدمی‌رو دارم میبینم که هنوز دلیلی برای رد کردنش ندارم. و در جریان تلاشش برای حل مسائل هستم. و فکر میکنم هنوز وقت تموم نشده. به خودم ایمان دارم و اعتماد که میتونم تصمیم درست بگیرم و فرصتی رو از خودم صرفا به خاطر توهمات دیگران و ترس‌های خودم نگیرم.

آخر آخرش، این تصمیم تصمیم منه و مسئولیتش رو تمام می‌پذیرم. مثل همه کارهای دیگه. من همیشه کار خودم رو میکنم.

مرزی اینجا هست که مرز منه.

نمایشگاه کتاب پدافند غیرعامل
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :