loading...

The In-house programmer

اینجا سابقا یک جونیور می نوشت

بازدید : 232
دوشنبه 13 مهر 1399 زمان : 19:38

برای بیمه ام کارم رو محکم نکردم. ظاهرا اشتباه کوچیکی نبوده. حالا به اسم یه شرکت بی معنا با یه عنوان بی معناتر برام قراره بیمه رد کنه.

دیروز مشاوره یه جا وسط حرفم متوجه ام کرد که چقدر میگم "من". من اینجور بودم. من اونجور بودم. من تنها هدفم یادگیری بود. (وقتی درمورد کار قبلی ام و اتفاقاتی که افتاد حرف می‌زدم). جالب بود برام. به یه نتیجه دیگه هم رسیدم. که مردها معادلاتشون خیلی ساده است. اگه شناخت الانم رو اون موقع از پارکر داشتم بایست راحت بهش میگفتم من حالم روبراه نیست، منو درگیر کن. ولی نگفتم. هی پیچوندم. هی طفره رفتم. خیلی ساده میشد به چیزی که میخواستم برسم. پارکر میتونست توی دست من باشه، ولی من از توانمندی ام استفاده نمی‌کردم!

وای عاشق کل کل‌های اسکالی و نجمه ام. خیلی باحال اند. از من پرسی اسکالی توی نخ نجمه است

این هفته احتمالا کامل ریموت باشیم. پنج شنبه هم تعطیله. همون چیزی که لازم دارم :)

فکر کنم مشاوره هفته دیگه رو کنسل کنم. زوده واسه رفتن.

نمیدونم دارم فوکس میشم روی فیکس کردن پارکر یا هنوز بحث دوست داشتن وسطه. دلم میخواست قهرمان زندگی ام باشه. شاید توقع بیجایی بود. من آدم کمالگرایی هستم. مشاور بهم میگه تو با این شخصیتت با این آدم کنار نمیای. اما من خودم به خوبی میدونم همونقدر که کمالگرا هستم، نقص دارم. میدونم همونقدر که اون از از دست دادن من ترس داره، من در بیان احساساتم ترس دارم. میدونم همونقدر که اون احتمالا کمبود محبت کشیده من تنهایی کشیدم و خودم رو هندل کردم. هنوز شناخت درستی ازش ندارم.

به مشاور گفتم که انجام نشدن کارهای مهمی‌در زندگی اش رو میتونم ربط بدم به اینکه اومده تهران و از صفر شروع کرده. گفت مگه خود تو نیومدی و از صفر شروع نکردی؟ گفتم من حمایت خانواده رو داشتم. گفت اون رو با خودت مقایسه نکن. اون پسر بوده میتونستی کنار خیابون بخوابه، با یه وعده فلافل زندگی کنه، کارگری کنه ولی تو نمیتونستی!

تا حالا اینجور به خودم نگاه نکرده بودم.

آهان یکی از redline‌هاش قضیه این بود که پارکر میخواسته دوستای منو ببره سر پروژه سازمان. گفت این آدم تو رو دور زده چطور بی خیال این مسئله شدی؟ و یکی هم خداحافظی نکردنش.

نمیدونم. نمیخوام بهش فکر کنم. اینروزها از فکر کردن رنج بیشتری میبرم تا زندگی کردن! دیشب بهش گفتم اقدامی‌کن برای سربازی ات. راستش به نظرم اگه بره براش خیلی خوب میشه. شاید یه کم از این شکنندگی در بیاد. نمیفهمم این آدم با 5 تا پسر بزرگتر از خودش دائم در ارتباط بوده، چرا مرد نشده؟! باید ببینم کاری میکنه یا میخواد همچنان توجیه کنه. نمیدونم چرا تست ndp رو نشد بزنه. برام مهمه اون تست. خیلی مهمه و حالا یه بار دیگه این حرکت رو زدن اصلا جالب نیست. میگه همیشه روحیه رقابتی داشته و این اذیتش کرده.

شایدم تهش سازمان یافتگی و کنترل من رو نتونه تاب بیاره. و منم اهمال کاری اون رو. چه میدونم. ولی اون موقع میدونم از ترس عقب نکشیدم حداقل.

بهش میگم من و مادرت و دولت روی تیپ تو توافق نظر داریم به خاطر موهاش که بلند میگذاره و ریش گذاشتنش.

گاهی خیلی lost و مضطرب میشه. دیدن این شکنندگی گرچه جنبه‌‌‌ای ناخوشایند داره، ولی دوست داشتنی هم هست. یک جور حس دوگانه. ایکاش توی کارش پرفکت بمونه و ته این رابطه اون تصویر رو دیگه ازم نگیره. به این نیاز دارم که توی یک حیطه اون رو پرفکت ببینم گرچه این به نظر خیلی درست نمیاد.

مرد بد نامرد
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :