loading...

The In-house programmer

اینجا سابقا یک جونیور می نوشت

بازدید : 100
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 0:37

She told me to run from this relationship. She believed I am a Type A, perfectionist girl who does everything neat and clean while Parker is a lost boy needing love and attention he never got from his mom.

I knew she could have been right. I said I'll wait and see. Like anything else, I'm stubborn and I am crazy enough to do whatever I want. He is walking a thin line. I have broken this shit once before and I am cruel enough to drag myself and him through it again. I really hope he won't pass the red line cause part of me is getting bored.

زندگی پر پیچ و خم ما پارت هفتم
بازدید : 105
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 0:37

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 16:47 توسط مهندس |

از برنامه نویس به کارگر ساده نزول یافتیم.

حالمان خراب است چون یک دو جین کار ریخته سرمان و تمرکز نداریم.

تا آخر سال بزنم بیرون یه سابقه 6 ماهه و یه سابقه 9 ماهه دارم. مصداق واقعی یک کارمند "هرزه".

لعنت به این تصمیمات من.

+ بعد برای اینکه خودمو ول کنم و دست از به صلابه کشیدن خودم بردارم، به جنبه‌های مثبتش فکر کردم. به اینکه ریموتم و میتونم کلاس‌های دانشگاه و ES رو برم. به اینکه اخلاق پیتزاخور خوبه و بهم اعتماد به نفس میده. به اینکه حقوقم بیش تر از هرجاییه که مصاحبه رفتم و این کمکم میکنه آرامش فکری داشته باشم و حالم خوب باشه.

پس حتی به عنوان یک کارگر ساده هم میشه هنوز قدردان بود :)

حالا فقط باید چشمم رو از روی هدف‌هام برندارم. حالا که از حاشیه دور شدم. فاطمه، بد هم نیست. قبول میکنم دفاعیه ات رو. ادامه بده!

+ And I just wish people understood the "No Disturb" mood I have

زندگی پر پیچ و خم ما پارت هفتم
بازدید : 171
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 4:37

بازدید : 325
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 4:37

دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ ساعت 11:0 توسط مهندس |

و انسان یک موجود بی عاطفه سرد.

(درست مثل روزی که وقتی توی‌هال توپ بازی میکردم بلند شدی و با چاقو پاره اش کردی.)

البته که من الان بزرگ شدم.

روز شلوغی دارم. باید هرجور شده کار رو که تخمین میزنم تا آخر هفته باید جمع شه در یک روز زودتر تمام کنم که بتونم روی داده کاوی وقت بگذارم. و ES. باید.

سکه‌ها رو بفروشید. زندگی کوتاهه. بابای ما رو هم حرص ندید. از خرج‌های غیر ضرور کم کنید. به قدری که دارید خرج کنید و قانع باشید! ماشینش رو هم بهش بدید. برای چشمش بیاریدش دکتر. بذارین بیان اینجا.

فقط نظریه انتخاب میتونه نجاتم بده!

دلم برای آینده تنگ شده.

راستی، می‌سپارمت به دست روزگار. زور اون بیش تر از منه و تو در برابرش ناتوان.

+ Holly shit .تمرین داده داده کاوی فقط با زبان پایتون. خدای بزرگ!

not just a flower, THE flower
بازدید : 75
چهارشنبه 27 آبان 1399 زمان : 4:37

یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۹ ساعت 21:33 توسط مهندس |

صندلی عزیزم رسید! 20 سانت از چیزی که توی دیجی زده کوتاه تره. شاید پیگیری کردم. در کل راضی ام ازش.

مودم امشب چنین چیزیه:

https://music-fa.com/download-song/25395/

نمیخوام منفی بنویسم. جناب خان امروز خونه بود و کلی حرف زدیم و کیف کردیم. 3 تا اکشن دیگه رو هم عملا از صفر نوشتم توی پروژه. دلم برای مامان و بابا یه ذره شده. علی الخصوص بابا. قربون چشم‌هاش برم نمیره دکتر.

همین. میخواهیم خاله شویم زودتر! عمه هم بد نیست! ولی دختر بهتره

+ اگه تنها بودم یه خرگوش جیگر میخریدم. آدمیزاد باید قبل از ازدواج تنها یک مدت زندگی کنه و حالشو ببره! ولی اگه بخرم دکی خودم و خرگوش رو از خونه بیرون میکنه.

ریموت کار کردن سخت شده.

دکی هم توی یه فضای خیالی عجیبه که درحال توطئه ایم درموردش و کلا روی مود خوبی نیست. واقعیت. من خودم متوجه شدم واقعیت‌هایی که توی ذهنم میسازم فجیع منفی و اغراق آمیزه. و میخوام روش کار کنم. آدم توی واقعیتی که در ذهنش میسازه زندگی میکنه و واکنش نشون میده. روی واکنش‌ها به تنهایی کار کردن بی فایده است. روی داستانی که برای خودمون میگیم باید کار کنیم!

+ Can't tolerate it

خرگوش یک جانور است!
بازدید : 67
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 5:37

شنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۹ ساعت 18:23 توسط مهندس |

فکرم شدید درگیره.

از حرف نزدن هم دارم می‌میرم!

امروز به پارکر گفتم. دیگه تصمیم گرفتم خودم به روال خودم پیش برم. میگه تا آخر امسال که نمخواد بره جایی. باید کارهاشو ببنده. کلاس‌هاشو تموم کنه. قراردادش با شرکت تموم شه و با شرکتی که یه روز توی هفته میره. بعد اقدام میکنه واسه رفتن. منطقیه حرفش.

بهش میگم اگه اون موقع موقعیتی چیزی پیش اومد که نرفتی؟ میگه الان هم موقعیت هست، دارم برنامه ام رو حول اون میچینم. میرم.

اما اگه بره، دو سال منم درگیر هستم. البته تا اون موقع فرصت خوبی دارم که زندگی ام رو جمع و جور کنم، ارشد رو تموم کنم. بزرگ شم! ولی سخته. خیلی سخت. همه چیز گیر این دو ساله.

و یک ریسک 4 ماهه که ببینم آخر سال میره یا نه. اگه نره چی؟ نمیدونم. این انتخاب منه که بهش اعتماد کنم یا نه، وقت برای اینکار بذارم یا نه.

گفتم مامان میدونه. گفتم چی گفته. میخواست دغدغه‌هاش رو بدونه. متوجه شدم نمیدونم دغدغه‌های مامان چیه! فقط میگه "مشکله". پارکر خوب میفهمه با چی روبرو هست. میگم نمیدونم. من خودم دغدغه ام اینه. اگه نرفتی.

بهش نمیگم، ولی اگه بره آدم چه میدونه توی این دو سال چه اتفاقی می‌افته؟ آیا خودش فکر نمیکنه؟ دو سال زمان کمی‌نیست. اصلا، تا آخر سال هم زمان کمی‌نیست. اونم با این شرایط. (البته جایی نمیره تهران میمونه ولی سربازه بهرحال).

به جای اینکه فوکسم روی شناخت این آدم باشه به کل از اصل مطلب دور افتادم. اصلا شاید من نخوامش. چرا الان درگیر این موضوع لعنتی ام؟!

وسط این تفکرات باید مزخزفات این استاد بی سواد سیستم‌های توزیعی رو هم گوش بدم.

خلاصه. فعلا فكرم درگيره شديد. نگذاشتند من با آرامش ته و توی رفتاری و منشی و اخلاقی این بشر رو دربیارم بعد. امروز که من قضیه مامان رو گفتم درمورد مسائل سمت خودش کمی‌گفت. اینکه مادر اونم خیلی چالش ایجاد میکنه قطعا. در حد اینکه "حالش بد شه". که عبارت عجیبی بود.

لعنت. خانواده سنتی، تلاش برای ازدواج روشنفکرانه!

بگذریم. چه وضعی. میپرسید داداشت چه جور آدمیه. فکر میکرد با اون هم چالش داشته باشه. گفتم نگران نباش با اون رفیق میشی! داداشم حرف نداره!

بزرگ خانواده مادرشه به وضوح. و خواهرها. عجیبه، نقش زن‌ها که کم هم هستند!

همه چیز در عدم قطعیت کامل به سر میبره. به خدا گفتم تا آخر آبان، قرار گذاشتم باهاش که کمکم کنه اگه صلاح نیست تموم شه این قضیه.

همین. جایی رو بهم نریزید وگرنه اینجا هم نمی‌نویسم!

(... با موبایل اومده درس بده)

کلی درمورد کار سخنرانی کرد! درمورد اینکه به سرش زده پرورش ماهی بزنه! درمورد اینکه باید از تابستون فکر پایان نامه باشی و قطعا شرایط تبدیل به پژوهش محور شدن رو بدست میاری! بهش گفتم کاشونیه بعد از رفتنم برام کار پیدا میکرد - حرف ریسکی بود ولی تقصیر خودش بود که باز ادعا کرد من با خانم فرانت کار ارتباط خوبی نداشتم - براش عجیب بود و با پرسیدن این سوال که چرا آقای فرانت کار برام کار پیدا نمیکرد منو به چالش کشید. عقیده داشت من و کاشونیه تونسته بودیم ارتباط برقرار کنیم! راستش یه سری آسمون ریسمون بهم بافت سر صحبت از کار. که هنوز درست نفهمیدم هدفش چی بود.

پول خوب درمیاره. معلوم نیست چیکار میکنه.

و یک چیز کوچولو هم حدس میزنم که واقعا ناامید کننده است تا الان نفهمیده بودم. البته هنوز شک دارم.

شروع کلاس های دانشـگـاه
بازدید : 67
دوشنبه 25 آبان 1399 زمان : 5:37

جمعه بیست و سوم آبان ۱۳۹۹ ساعت 20:4 توسط مهندس |

فردا روز قرار همیشگی با پارکر هست.

به مامان میگم، جوری که دکی هم بشنوه. مامان میگه نمیخواستی دست نگه داری؟

میمونم چی بگم. میگم نگران نباش، ما فقط قراره حرف بزنیم. میگه ناهار با هم نخورید. میگم باشه.

نمیدونم چیکار کنم.

سردرد امروز هم واقعا اذیتم میکرد. توی فکر خرید یه تخت افتادم. پارسال هم توی اون خونه خیلی اذیت شدم. اگه به خاطر سرما باشه اینجوری حل میشه. اگه نباشه نمیدونم. شاید میگرنه. شاید چشمم هست. خسته ام از سردرد داشتن.

دکی رو هنوز نبخشیدم. با اینکه بهش گفتم بیا آشتی کنیم. زل زدم بهش و گفتم میدونم چون نگرانی و دوستم داری اینکار رو کردی. و میدونم به قدر کافی بالغانه رفتار نکردم - با زیاد حرف زدن- بیا آشتی کنیم.

اما اون معذرت خواهی نکرد.

اون کتابه که میخونم گفته بخشش یه انتخابه، یه احساس نیست. نمیتونم ببخشمش. مامان رو حالا چیکار کنم؟ هر شنبه بهش بگم دارم میرم بیرون با پارکر؟

حس خوبی ندارم. نسبت به خودم. حس میکنم دارم کار اشتباهی میکنم. یه جور حس گناه. انگار "دختر خوبی" نیستم.

شاید فردا بهش بگم مامانم میدونه و تمام.

خیلی خسته ام. همین الان که اینو مینویسم اشکام جاریه. چرا من اینقدر بی عرضه ام که نتونستم این قضیه رو هندل کنم؟ بیزارم از بی عرضگی و ناتوانی خودم. بیزارم از نیاز خودم.

خدایا.

+ بعد فکر میکنم کل این جریان اینقدر ارزش داره که من ناراحتی میکشم؟

شروع کلاس های دانشـگـاه
برچسب ها
بازدید : 81
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 10:38

چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۹ ساعت 9:44 توسط مهندس |

جالبترین بخش ارتباط با دکی نقش قربانی بازی کردنش بعد از این جور کارهاست. یه جور که انگار نه انگار کار اشتباهی کرده و تازه من باید ازش متشکر هم باشم و عجیبه که توی قیافه ام و ...!

راستش من فقط همین که پارکر یه دیوانه کمی‌روانی نباشه برام کافیه. همین. اینو بفهمم تمامش میکنم! 4 ساله دارم با یکی اش زندگی میکنم واقعا خودمم مشکل پیدا کردم. هیچ مشکل شخصی و شخصیتی نیست که نشه تحملش کرد جز مشکلات روانی آدم‌ها.

دفعه اولی که به من گفت به مامان گفته اصلا جبهه نگرفتم. (شاید چون درکی از مشکلات بعدش نداشتم). و گفتم خب، گفتی که گفتی. خودم میخواستم بگم کم کم.

دفعات بعدتر که گفت من امروز باز گفتم، بازم واکنشی نشون ندادم. به طور طبیعی نقش خودش رو برعهده گرفت و منم گفتم خب، من ترسی از چیزی و کسی ندارم. هرچی دوست داری بگو.

اما بعد که دیروز نگرانی و واکنش مامان رو دیدم گفتم‌‌‌ای وای. چه بساطی شد. حالا دیگه پس فردا من بیرون بودم هر دقیقه میگه "باز با اون پسره رفتی بیرون؟!" انگار دارم گناه کبیره مرتکب میشم! بعد که بهش میگم نباید میگفتی تازه میفهمم این درواقع فکر خودشه که "آدم بعضی وقتا خودش هم نمی‌فهمه به کمک احتیاج داره"!

عجب. شاید بهتر بود یک عذرخواهی صادقانه ازم میکردی بابت اینکه به جای من تصمیم گرفتی و به جای من حرف زدی و به جای من درخواست کمک دادی. و طبق معمول بزرگتر بازی درآوردی و رفیق و همراه و معتمدم نبودی.

یادم به قضیه آقای ع می‌افته که از اونجا چه بساطی برای من گرفتند. از اون موقع هروقت اونجا تنها بودم میگفتم آره، همه هستند. فقط برای اینکه دست از سرم بردارند. و واقعا هم، هیچ اتفاقی نیوفتاد. اون بشر اینقدر کار دست بود که هرگز جای نگرانی وجود نداشت. (آخرش هم یه سری دکی رو بردم که اونجا رو ببینه و تایید کنه!).

اینجوره. من نمیدونم چرا یاد نمیگیرم که حرف نزنم. چقدر من حرف زدم از همه چیز برای همه و دکی. حماقت. باید چراغ خاموش میرفتم جلو. حالا دیگه effort زیادی میخواد که درستش کنم.

ولی میخوام این کار رو بکنم. نه چون "عاشق" شدم. چون یک آدمی‌رو دارم میبینم که هنوز دلیلی برای رد کردنش ندارم. و در جریان تلاشش برای حل مسائل هستم. و فکر میکنم هنوز وقت تموم نشده. به خودم ایمان دارم و اعتماد که میتونم تصمیم درست بگیرم و فرصتی رو از خودم صرفا به خاطر توهمات دیگران و ترس‌های خودم نگیرم.

آخر آخرش، این تصمیم تصمیم منه و مسئولیتش رو تمام می‌پذیرم. مثل همه کارهای دیگه. من همیشه کار خودم رو میکنم.

مرزی اینجا هست که مرز منه.

نمایشگاه کتاب پدافند غیرعامل
بازدید : 79
شنبه 23 آبان 1399 زمان : 10:38

خب، مامان خانم هم ورود پیدا کرد به مسئله به لطف دکی. حالا یکی بیاد این رو جمع کنه. اگه برگردم عقب درمورد کل این ماجرا یک کلمه هم به هیچ کس نمیگم. هیچ بنی بشری. حتی اینجا هم نمی‌نویسم. آدم به غلط کردن میوفته. طبق معمول. هیچ. خب، مامان میگه بهش بگو برو سربازی بعد بیا حرف بزنیم. من نگرانم. تو وابسته میشی بهش. خب راست میگه. بعد، میگه، "ما کلا شانس نداریم". اینو دکی بهم منتقل میکنه. نقل قول میکنه. واکنش مامان رو باید می‌شنیدی وقتی بهش میگم باباش فوت کرده وقتی

نمایشگاه کتاب پدافند غیرعامل
بازدید : 103
سه شنبه 19 آبان 1399 زمان : 5:38

نمیتونم بگم توی سیستمی‌که یک جزء قران حفظ بودن روی شرایط سربازی تاثیر داره به پارکر به خاطر استفاده از لفظ "شیرینی دادن" خرده میتونم بگیرم.

گیر کرده کارش. نمیدونم چه stance‌‌‌ای باید داشته باشم. میخوام بره که گیرها تموم شه یه جا. میخوام نره که معلوم نیست دو سال مجبوره چیکار کنه. آدمی‌که حرفه اش رو ازش بگیرند انگار همه چیزش رو گرفتند. حرفه‌‌‌ای که هر دو سه سال یه بار کلا انگار توش جونیور هستی. اونم پارکر که به وضوح نمیتونه همه چی رو با هم هندل کنه. یه جور زرنگی رو نداره. نه از نوع "شیرینی دادن".

امروز باید 40 ساعت شده باشه.

برام یه گل خریده بود. از این گل‌هایی که توی شیشه هستند. نمیدونم اسمش چیه. براش درمورد گل شازده کوچولو گفته بودم. پسرک

خدایا، توکل به تو.

حرفه ایا بیان بخونن

تعداد صفحات : 1

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :